تبليغاتX
تا آخرین نفس ...
از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما مي رسد... نه آنچه که آرزويش را داريم !
 

 

 

 

 

سلام دوستای  عزیزم

فکر کنم بعد ۳ ماه میخوام آپ کنم ...

کشش نمیدم می رم سر اصل مطلب .

۸ماه پیش با پسری آشنا شدم . آشناییمون خیلی اتفاقی صورت گرفت و بعد از کلی حرف

و رفت و اومد بالاخره دور از جون شما خر شدم و قبول کردم ...

پسری خوبی به نظر می رسید

ازون دخترا نیستم که زود بخوام دل ببازم ولی رفتارش خیلی زود منو جذب کرد تقریبا هر شب با هم

صحبت می کردیم !

من کم کم به صورت باور نکردنی وابسته و دلباختش شدم طوری که وقتی به ۲ ماه پیش فکر می کردم

هیچ شباهتی به حال و روزه اون موقم با الآن پیدا نمی کردم !

از رفتارم کاملا مشخص بود که عاشقش شدم (البته الآن خیلی زود بود ) این احساسی رو که بهش

داشتم بدون هیچ خجالت و ترسی باهاش درمیون گذاشتم .

تا اینکه یه شب زنگید و گفت من می خوام برم خارج از کشور و دیگه نمیام !

هنوز حال و روزم که موقع شنیدن این خبر پیدا کردم یادم نرفته انقدر حالم بد شد که ساعت ۱۲ بردنم

بیمارستان !

به سرنوشت خودم می خندیدم تو دلم می گفتم حالا که من یکیو اینقدر دوست دارم آخه پس چرا داره

می ره ؟

گریه می کردم التماسش می کردم تو رو خدا نرو ولی حرف حرف خودش بود ...

یه روز قبل از اینکه بخواد بره زنگ زد تا ازم خدافظی کنه اون موقع اشکای من بود که دیگه خدام

نمی تونست جلوشونو بگیره !

 

اما  در برابر اشکای من جز یه مشت حرفای خود خواهانه تحویلم نمی داد !

من که عشقش دل و دینمو برده بود حرفاش باورم شد !

آره فردا ساعت ۸ باید را بیافتم !

من دیگه نمی تونم برگردم !

بسه دیگه چقد گریه می کنی !

دیگه به خدافظی نرسیدم ...

۳ ساعت گذشت گوشی دوباره زنگ خورد

عشقم  بود !؟!؟!؟

وای باورم نمی شد !

 توئی ؟

مگه نرفتی ؟

شوخی کردم دیشب به خاطر مامانم زنگ زدم گفتم نمیآم توام که اینجوری کردی گفتم گناه داری !

الآن وقتی یاد حرفاش میآفتم از خریت خودم خندم می گیره !

تا چند ماه بعد کارش شده بود تهدید من !

اگه این کارو بکنی می ذارم می رم به خدا !

خدایا

الآن دوست دارم ببینمش بگم مگه تو خدارم میشناسی ؟

 

پ.ن ۱ : بقیه داستان ایشالا اگه عمری باقی بود واسه پست بعدی .

 

برو با رفتنت هیچ نمی شود ...

گیریم پس از دریغ دستانت . دستانم یخ بزند !

گیریم آغوشم از التماس گرمای آغوشت پر شود !

گیریم با رفتنت دلم بیش از پیش بگیرد ...

روزگارم سیاه شود . دیوانگی ام بیدا کند !

گیریم با رفتنت زندگی ام تمام شود 

ولی تو برو  ...

با رفتنت هیچ نمی شود !

+ نوشته شده در  Thu 6 Dec 2007ساعت   توسط عسل  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پ .ن ۱ : سلام بعد چند تا آپ تقریبا غمگین با چند تا عکس اومدم .

 

 

+ نوشته شده در  Sat 1 Sep 2007ساعت   توسط عسل  | 

 

می روی و بعد  از رفتنت من می مانم و خاطراتی که برایم تا ابد

 

به جا گذاشتی ...

 

کاش می فهمیدی درد رفتنت سنگین است و من قادر به

 

تحملش نیستم .

 

و ای کاش می دانستی کلمه ی رفتن چه آتشی بر جانم

 

می زند و در آن می سوزم و بخاطر  عشقی که نزدم به امانت

 

گذاشتی فقط سکوت می کنم  ...

 

کاش می دانستی وقتی به تو می رسم ، تشنه ی در آغوش

 

کشیدنت هستم اما لعنت به کم رویی ام

 

 لعنت !

 

نمی دانم نیمه شب هایی که دلتنگت می شوم و ستاره ها را

 

می نگرم  و دلم به سویت پر می کشد تو نیز به یادم هستی یا

 

نه ...

 

زیبای من

 

عشقم ، زندگیم ، بهارم و شادی ام همه فدای وجود نازنینت ...

 

من تو را عاشقانه دوست دارم  و تو از باور این عشق می گریزی

 

تنها می مانم و همیشه به یادت می نویسم ...

 

دوستت دارم

 

 

 

۸۶/۶/۲۵ عسل

+ نوشته شده در  Mon 20 Aug 2007ساعت   توسط عسل  | 

 

ای خدا

یادته گفتم دیگه عاشق نمی شم ...

یادته گفتم دیگه به هیچکسی دل نمی بندم ...

من به حرفایی که زدم عمل نکردم .

ولی ...

 

ای خدا چرا تا به یکی عادت می کنم .

چرا تا از یکی خوشم می یاد .

چرا تا عاشق یکی می شم می زاره میره ...

چرا انقدر بد بختم من ...

کاشکی نمی رفتی ...

کاشکی می موندی ...

 

خیال کردم بری  میری از یادم

تو رفتی و نرفت چیزی از یادم

تو رفتی تازه عاشق تر شدم من

از اونی که بودم بدتر شدم من

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 3 Jul 2007ساعت   توسط عسل  | 

 

 

 

به تو از تو می نویسم

به تو ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده

لحظه های رفته بر باد

 

وقتی که بن بست غربت

سایه ساره قفسم بود

زیره رگباره مصیبت

بی کسی ، تنها کسم بود ...

 

وقتی از آزار پاییز

برگ و باغم گریه می کرد

قاصد چشم تو آمد

مژده ی روییدن آورد ...

 

به تو نامه می نویسم

ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو

گمشد و به قصه پیوست

 

 

ای همیشگی ترین عشق

در حضوره حضرت تو

ای که می سوزم سراپا

تا ابد در حسرت تو ...

 

به تو نامه می نویسم 

نامه ای نوشته بر باد

که به اسمت چو رسیدم

قلمم به گریه افتاد ...

 

ای تو یارم

روزگارم

 گفتنی ها

با تو دارم ...

ای تو یارم

از گذشته یادگارم ....

 

به تو نامه می نویسم

ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو

گمشد و به قصه پیوست ...

 

در گریز نا گزیرم

گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیمو شکستیم

پشت سر پل های پیوند

 

در عبور از مسلخ تن

عشق ما از ما فنا بود

باید از هم میگذشتیم

برتر از ما

عشق ما بود ....

 

ای تو یارم

روزگارم

 گفتنی ها

با تو دارم ...

ای تو یارم

از گذشته یادگارم ....

 

 

به تو نامه می نویسم

ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو

گمشد و به قصه پیوست ...

 

 

+ نوشته شده در  Fri 11 May 2007ساعت   توسط عسل  | 

 

زنگ تفریح تمام شده بود  بچه ها دسته دسته به کلاس میومدن  و بطرف نیمکت هاشون می رفتن...

سلیمانی و حق پرست شکلاتهای تو دهنشون را تند تند می جویدن.......

احمدی .نیک پور  زمانی و باستانی  داشتن سر بازی گرگم به هوا با هم دعوا

می کردن....رضوانی و قاسمی سر مارک اتومبیل پدرشون واسه هم قورت

میمالیدن.توکلی و صادقی که گویا خویشاوند بودن از مهمونی دیشب می گفتن و قاه

قاه می خندیدن......راستی و  احدی کنار میز معلم ایستاده بودند و از سریال تلویزونی می گفتن....

فاطمی که یکی از بچه پولدار های کلاس بود کنار نیمکتش خم شده بود

و یواشکی پولهاشو میشمرد.

چندتا از بچه ها هم روی میزاشون ضرب گرفته بودن و می رقصیدن..

چند تا از بچه درسخونای کلاس سرشون رو کتابشون بود و از سراصدای

بقیه حرص میخوردن....

کریمی رو جلد کلاسورش شکل   دل شکسته را نقاشی

میکرد ...........

 بر پا

 

بچه ها به  احترام خانم معلم ایستادن و خانم معلم همونطور که بطرف میزش میرفت

از بچه ها تشکر کرد.کیف را روی میزش گذاشت..بچه ها خوب هستین...

بـــــلـــــــــــه.....

انشاهاتون را نوشتین..؟

 اونائی که انشاشون را خوب نوشته بودن با صدای بلند......

اونائی که چند خطی برای فرار از نمره صفر نوشته بودن یواشتر جواب بله دادن ...

خوب بچه ها این دو ساعتی که با هم هستیم اول چند نفری میان انشا

هاشونو میخونن بعدش در مورد نگارش و فن بیان هم  صحبت خواهیم کرد....

حالا کی میخواد داوطلبانه انشاشو بخونه..؟

 صدای خانم اجازه ما...

خانم اجازه ما از هر طرف

کلاس شنیده می شد..

یه سری هم پشت سر جلویی ها قایم شده بودن تا چشم خانم معلم به رنگ پریدشون نیفته ..............

چند نفری داوطلبانه و چند نفری هم از روی دفتر انتخاب شدن و رفتن انشاهاشونو خوندن..

.راستی یادم رفت بگم که خانم

معلم  هفته قبل موضوع  انشا را  اینطور داده بود  که : فرض کنید پدر شما برای

مدتی در شهر دیگری کار می کند..شما نامه ای به پدرتان بنویسید و از او بخواهید در

تابستان شما را به ییلاق ببرد و آرزوهای دیگرتان را نیز در قالب این نامه از او

بخواهید...

آنهائیکه انشاء  خوندن هر کدوم آرزوهایی بزرگ و کوچیک داشتن...

یکی شهر های خوش آب و هوای شمال..دیگری اروپا....یکی ژاپن ..دیگری رفتن به هتل های مجلل.

.یکی رفتن به ساحل وجنگل...

دیگری تقاضای گردنبند ....

یکی خانه پدر بزرگ در فلان شهر و و..و.....

احمدی انشاءشو خونده بود و منتظر  اجازه نشستن بود.....

خانم یه نگاهی به دفترش انداخت و زمانی را صدا کرد....

زمانی در حالی که رنگش پریده بود ایستاد و گفت خخانمم اااجااازه ما اامروزز.... خانم معلم گفت حتما انشا ننوشتی دختر تنبل..

همه دفترا رو میز  میخوام ببینم  و در یکی از راهرو های میان نیمکت ها به راه افتاد....ی

کي را راهنمایی ..

یکی را تشویق و به دیگری وعده تنبیه انظباطی می داد تا این که به نیمکت ما رسید.....

بعد از این که دفتر منو کنترل کرد  دفتر بغل دستیمو برداشت و گفت: حسینی این که دفتر املاته......

خانم ایناهاش اخر دفتر نوشتم...و با ترس انشاءشو به خانم نشون داد و خانم معلم دید که حسینی انشاء مفصلی نوشته ..

بر خلاف اکثر اوقات که انشا نمی نوشت...خانم معلم دفتر را

به حسیني داد و تا رسیدن به نیمکت بعدی به او نگاه میکرد.........

 

حسینی دختری بسیار ساکت و گوشه گیر بود...

همیشه تنها به مدرسه می آمد و تنها میرفت لباسهایش معمولا کهنه اما تمیز بود با هیچکدوم از بچه ها قاطی نمی شد حتی چند باری که از او برای درس خواندن و یا جشن تولدم دعوت کرده بودم سریعا پاسخ منفی داده بود....

همیشه تو خودش بود......درون آرامی نداشت......

 

خانم معلم آخرین دفتر را که دید......در حالیکه به درز موزائیک های کف کلاس خیره

شده بود..چند بار عرض کلاس را طی کرد....رو به کلاس ایستاد و نگاهش در جائیکه

حسینی نشسته بود متوقف شد.. و گفت: حسینی. ...حسینی رو پاهاش ایستاد

سرش را پائین انداخت و مضطرب گفت: خخانمم ااگگه میشه یه دفعه دیگه....خانم 

گفت من برای خودت میگم آخه نمره هات تو دفترم خوب نیست حالا که انشاتو

نوشتی بیا بخون......حسینی نگاه سریعی به بچه ها انداخت...دفترش را

برداشت..آهسته آهسته فاصله نیمکتش تا جلوی کلاس را پیمود..رو به کلاس

ایستاد..دفترش را مقابل صورتش گرفت ساکت ایستاد. همه با تعجب منتظر

بودند.....

رنگش کاملا پریده بود..نگاهی به معلم انداخت از کنار دفترش نگاهی به بچه ها

کرد.....به چه فکر می کرد...؟

 به غرورش..!!!؟

 به زندگیش..!!!؟ 

یا به نمره؟

انشایش..!!!؟

 به هرچه فکر میکرد دلش نمی خواست انشایش را بخواند ولی دیگر

دیر شده بود...

آب دهانش را قورت داد...

چند بار صدای گرفته اش را صاف کرد و بالاخره شروع کرد.........

پدرم.......

اگر چه در این شانزده سال که نه

دراین شانزده هزار ......

سالی که از عمرم گذشته است حتی برای یکبار پاسخی محبت آمیز از شما

نشنیده ام..

باز به خاطر اینکه دل خانم معلم خوش باشد به تو سلام میکنم..سلامی در دفتر

انشا و یا در آخر دفتر املاء...

ایجا خانه نیست که قبل از آمدنت خود را به خواب بزنم و منتظر لگد های مستانه تو باشم...

اینجا کلاس است...

با این حال ایجا هم احساس امنیت نمیکنم...

و با اینکه سراپای بدن کبود شده من درد میکند احساس میکنم پشت

سر من ایستاده اید و جرات درد و دل کردن با خانم معلم را هم از من گرفته اید.!!

پدرم :من یک عمر در شکنجه گاهی  که نامش را خانه گذاشته اید..بد ترین شکنجه

های جسمی و روحی را تحمل کرده ام و باز هم تحمل خواهم کرد و شما هم نه به

خاطر خدائی که هرگز نشناختید. بلکه به خاطر آبروی من درکلاس..به خاطر نمره

انشای من...ویا بخاطر اینکه در نظر خانم معلم و بچه ها شاگرد تنبل و بی انظباطی

شناخته نشوم...به خاطر اینکه  تحقیر نشوم..اگر چه تحقیر ها و عقده ها جانم را به

لب آورده است...به این خاطر و به هزاران خاطر دیگر برای مدتی به دیار دور دستی

بروید تامن برای شما نامه ای بنویسم و آ رزوهایم رابرایتان بگویم.....پدر عزیزم..خانم

معلم نفسش از جای گرم بلند می شود!!! او از ما خواسته است نامه ای برای شما

بنویسم و از شما بخواهم که در تابستان مرا به ییلاق ببرید!!!و آ رزوهای دیگرم را

براورده کنید..او نمیداند کلمه آرزو در خانه ما کلمه ای زشت و بی معناست..

او نمیداند سالها پیش این کلمه را همراه جسد مادرم به خاک سپردید!!

او نمیداند که من هر ساله این کلمه را با جوهر پاکن از متن کتابهای درسی ام نیز پاک می کنم...ا

و نمیداند که اگر شما بفهمید حتی اگر موضوع انشای من این باشد برای همیشه از درس خواندن مرا محروم خواهید کرد!!!...

پدرم شما یک عمر است مست و مخمور در کنار خانه افتاده اید و من پیوسته از این کارتان در عذاب بوده ام..اما امروز از شما میخواهم تا پایان انشایم همچنان مخمور بمانید.......

به شما قول میدهم که فردا بعد از بازگشت از مدرسه و گرفتن نمره انشا این چند صفحه را پاره پاره کنم و در سطل زباله همسایه بریزم تا شما نه انشاء را ببینید ونه بخاطر پاره کردن چند صفحه کاغذ مرا به باد کتک بگیرید!!!

پدر نامهربانم:نه.. من نمیخواهم به ییلاق بروم و خستگی یکساله را از تنم بزدایم..زیرا تن مجروح من آنقدر درد میکند که خستگی را احساس نمیکند!!..

شما برای رفع این مجروحیت ها فقط یک شب از سال را بهانه جویی نکرده مرا به باد کتک نگیرید و بگذارید این خانه آرام باشد...

مطمئن باشید که من هرگز هوس ییلاق نخواهم کرد...

زیرا امواج سهمناک دریای متلاطم این خانه بیرحم تر از امواح تمام اقیانوس

هاست که هر لحظه بر بنیان من میکوبند!!!!

 نه..نه من هرگز آرزوی دیدن شبهای

ساحل و احساس برخورد نسیم دریا را بر بدن عریانم ندارم..فقط از شما میخواهم

شبها مرا با آن شیشه لعنتی برای خریدن آن مسکر جهنمی در دل ظلمت از خانه

بیرون نفرستید..!!!

بیاد دارید آن شب یخبندان که مرا به همین منظور فرستاده بودید.

.هنگام بازگشت سگی مرا دنبال کرد..و من زمین خورده بودم وآن شیشه کثیف

شکست با من چه کردید!!!!؟بیاد دارید التماسهای مرا که لا اقل بگذارید که در گوشه

حیاط بنشینم تا از گزند سگها مصون بمانم را چگونه پاسخ دادید!!!!؟ آن شب هر چه

بود بر من گذشت و کبودی کتکهای آن شب با کبودیهای قبل و بعد در هم آمیخت...

اما فکر اینکه چگونه ارزش من از آن شیشه کثیف نزد شما کمتر است همواره مرا عذاب میدهد...

من نمیخواهم به ییلاق بروم..از کرانه سرسبز خزر.از جنگلهای پوشیده از

درختهای نارون و بلوط..سرو و سپیدار از عطر بوته های وحشی تمشک از خوش

رقصی برگهای سپیدار مقابل نسیم از آواز بلبلان واز شقایقهای وحشی که پهنای

دشت و جنگل را پوشانده اند..بیزارم..!!!

اینها پست تر از آنند که ذهن مرا بخود مشغول سازند...

نه پدر من نه آرزوی دیدن ییلاق را دارم و نه دلم میخواهد که در کرانه

دریا بدوم...

گیسوان خود را به دست با بسپارم و ماسه ها را به هوا پرتاب کنم ونه خود

را از فرط شوق و لذت در آغوش شما بیندازم و نه از شما انتظار دارم که مرا به سینه

خود بفشارید و مرا جزئی از وجود خود حس کنید!!!!

پدرم  گناه فرزند گستاخ خود را ببخشید....

دلم میخواهد یکبار آن هنگام که از ترس بهانه جویی ها و تنبیه های

شماخود را به خواب زده ام اگر غرورتان اجازه میدهد آرام آرام دستهای خود را بر روی

موهایم بکشید و لبان سیاه و زمخت خود را که از فرط استفاده از مخدرات به این وضع

در آمده را روی گونه ام بگذارید که از هر ییلاقی و ار هر هدیه ای با ارزش تر

است.....

پدرم...

ییلاق را لذت ییلاق را صدای دریا را..جنگل را آواز مستانه مرغان وحشی را ...

حتی رطوبت هوای ییلاق را از فرستگهای دور حس میکنم..اما افسوس

وجود شما را از این فاصله نزدیک به عنوان یک پدر حس نمی کنم....

پدر نامهربانم...

انسانهای زنده آرزوی ییلاق دارند و من مرده ای هستم که فقط به خاطره

محبت های مادر از دست رفته ام حرکت میکنم...

آخر او برای شما مرده است چون هر شب هنگامی که بعد از ساعتها رفتن به رختخواب به خواب میروم.مادرم همراه فرشته ای بر بالینم حاضر گشته...

جای جای بدن رنجورم را نوازش می کند..

مرحم می گذارد...

میبوسد...

اشک میریزد و صبحگاهان نگران مرا ترک می کند....

نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم.......

سکوت حاکم بر کلاس از هر طرف با صدای هق هق بچه ها میشکست...

همه می دیدیم اشکهای خانم معلم از زیر عینکش بر گونه هایش میلغزند و روی میز

بر روی دفتر حضور و غیاب می ریزند....

حسینی سراپا می لرزید و نگاهش خطوط دفترش را تعقیب می کرد گویی تصویر

پدرش روی صفحات دفترش جان می گرفت...

زمان از حرکت ایستاده بود...

مدتها بود زنگ خانه را زده بودند  بابای مدرسه که از داشتن فرزند

محروم بود کنار درب نیمه باز کلاس ایستاده بود و میگریست...

شاید در این آ رزو بود که ای کاش حسینی دختر او بود...........

 

حسینی با صدایی خشک ادامه میداد...

نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم...

بگذارید حالا که میتوانم دردهایم را در فاصله ای از خانه تا مدرسه و در نبودن شما بگویم ..

از دردناکترین زخمی که سالهاست بر قلبم نشسته و پیوسته آزارم میدهد بگویم.آیا از

آخرین روز زندگی مادر چیزی بیاد می آورید؟؟.

بیاد دارید  هنگامی که آن بیماری کشنده سراسر وجود مادر را پیموده بود با پیکر نیمه جان مادر چه کردید...

بیاد...

خانم معلم با مشت محکم روی میز کوبید و هق هق کنان فریاد زد بس کن جگرم را

آتش زدی...

صدای حسینی به یکبار خاموش شد...

دهانش نیمه باز بود...

چشمانش را به خانم معلم دوخت...

گویی میخواست فریاد بزند و خود را در آغوش خانم معلم بیندازد!!

اما دهانش توان فریاد و پاهایش توان حرکت نداشتند...

حسینی مقابل نگاه های حیرت زده معلم و بچه ها به زمین افتاد...!!!!

فردای آنروز هنگامی که از گورستان  به طرف مدرسه باز می گشتیم آنچنان سکوت

مرگباری بر فضای داخل  اتوبوس حاکم بود که گویی هیچکس بر آن سوار نبود.....

شاید همه در این اندیشه بودند که دیگر دوست ندارند به ییلاق بروند................

 

 

+ نوشته شده در  Sun 25 Mar 2007ساعت   توسط عسل  | 

 

 2

 عید سعید نوروز مبارک

 

 

+ نوشته شده در  Tue 20 Mar 2007ساعت   توسط عسل